بسيجي و چراغ جادو !

يه روز يه بسيجيه يه چراغ جادو پيدا ميکنه، دست ميکشه روش؛ غولش در مياد ميگه: دو تا آرزو بکن. بسيجيه ميگه: يه سانديس خنک ميخوام که هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده .. بسيجيه يه کم ميخوره؛ ميگه: به به! چقدر خنکه! يکي ديگه هم بده..!

Advertisements

جک : بسيجي از جبهه برميگرده ..

بسيجيه گريه کنان از جبهه برميگرده ميگن چرا اومدي ؟..ميگه تو پايگاه شيميايي زدن همه برادرا رو شيميايي کردن.. ميگن تو رو که شيميايي نکردن ؟ بسيجيه ميگه : اي کاش شيميايي ميکردن.. منو فيزيکي کردن…!